داستان هاي كوتاه ( از سايت سرويسكار دات كام )


دزد و مرد شوخ(بر اساس داستان هاي عاميانه، از كتاب 365 قصه براي بچه هاي خوب):

دزدي در شبي تاريك از كوچه اي مي گذشت.كم كم به ته كوچه رسيد. جلو ديوار خانه اي ايستاد و به دور و برش نگاهي انداخت ، هيچ كس را نديد. سپس با چابكي از ديوار بالا رفت و چند لحظه بر سر ديوار نشست و توي خانه را نگاه كرد.حياط خانه خلوت و تاريك بود . دزد خوشحال شد و توي حياط پريد.كمي اطراف حياط گشت اما چيزي براي دزديدن نديد،  بعد از پله ها بالا رفت و وارد اتاق شد.لحظه اي ايستاد تا چشمانش به تاريكي عادت كرد ، ناگهان مردي را ديد كه در كنار اتاق خوابيده بود.
دزد نگاهي به گوشه و كنار اتاق انداخت . مي خواست هر طور شده چيزي براي دزديدن پيدا كند.اما هر چه نگاه كرد چيزي نديد. ديگر داشت نا اميد مي شد كه صاحب خانه توي رختخوابش غلتي زد و با صداي خواب آلود گفت:
اي دزد بد بخت، من در روز روشن در خانه چيزي پيدا نمي كنم حالا تو در شب تاريك مي خواهي چيزي پيدا كني؟!


دو درويش (بر اساس داستاني از قابوس نامه):

دو درويش با هم سفر مي كردند.يكي لاغر بود و فقط هر روز يك بار غذا مي خورد و ديگري اندامي قوي داشت و با خوردن روزي سه بار غذا هم سير نمي شد.
آن ها به شهري رسيدند، ماموران شهر كه در جستجوي دو جاسوس مي گشتند آن دو را به اشتباه به جاي جاسوس گرفتند و به زندان انداختند و در را به روي آن ها بستند و به آن ها آب و غذا هم ندادند.
دو هفته گذشت و جاسوس هاي واقعي به دام افتادند و بي  گناهي آن دو درويش معلوم شد.ماموران بي درنگ به زندان رفتند و در را گشودند. درويش لاغر و ناتوان زنده مانده و آن درويش قوي پرخور مرده بود.
ماموران خيلي تعجب كردند.آن ها نمي فهميدند چرا درويش لاغر و ناتوان زنده مانده و آن درويش قوي مرده است.
مرد دانايي به آن ها گفت: اگر غير از اين بود بايد تعجب مي كرديد!درويش قوي و پرخور نتوانست دو هفته گرسنگي را تحمل كند و مرد،اما درويش لاغر و كم خور به نخوردن عادت داشت و توانست زنده بماند.


دوست زمان تنهايي (براساس حكايتي از كتاب جوامع الحكايات):

ابوعلي سينا فيلسوف و پزشك بزرگ ايراني روزي در خانه اش نشسته بود و يكي از كتاب هاي افلاطون دانشمند يوناني باستان را با لذت مي خواند . او چند سال به دنبال اين كتاب گشته بود و سر انجام آن را به دست آورده بود و شتاب داشت هر چه زودتر همه آن را بخواند.هر قدر كتاب را بيشتر مي خواند لذت بيشتري مي برد و كنجكاويش براي خواندن بخش هاي بعدي آن بيشتر مي شد.
در همين موقع ناگهان در خانه باز شد و يكي از همسايگان قدم در خانه گذاشت و با ديدن ابوعلي سينا كه در حال مطالعه بود پرسيد:همسايه عزيز،چرا تنها نشسته اي؟!
ابوعلي سينا كه رشته افكارش پاره شده بود و از ورود ناگهاني همسايه احساس ناراحتي مي كرد آهي كشيد و پاسخ داد: تا اين لحظه تنها نبودم و با دوست خوبي مانند اين كتاب نشسته بودم، اما حالا كه تو پيش من آمدي كتاب رفت و تنها شدم!


دزد و خورجينش (بر اساس داستانهاي عاميانه):

دزدي نيمه شب به خانه اي رفت.صاحب خانه در گوشه ي اتاق خوابيده بود.دزدخورجيني راكه با خود داشت روي زمين انداخت تااثاثيه ي خانه را در آن بگذارد و ببرد. اما هر چه در اتاق گشت چيزي نيافت.ديگر نا اميد شد و به سوي خورجين برگشت تا آن را بردارد و برود.در همين موقع صاحب خانه غلتي زد و روي خورجين او خوابيد.دزد خيلي ناراحت شد و با صداي بلند گفت:عجب بخت و اقبالي دارم من ، چيزي بدست نياوردم و خورجينم هم از دست دادم ! سپس به  راه افتاد تا برود. صاحب خانه با صداي بلند گفت: آهاي دزد! وقتي از خانه بيرون رفتي در را ببند تا دزد ديگري به خانه نيايد.دزد ايستاد و به صاحب خانه گفت:من زير انداز براي تو آوردم و حالا در را باز مي گذارم شايد ديگري رو انداز برايت بياورد! تو از باز بودن در ضرر نكردي و نخواهي كرد.!


دو درويش مسافر(بر اساس حكايتي از كتاب قابوسنامه):

دو درويش با هم سفر مي كردند يكي از آن دو هيچ پولي با خود نداشت اما در جيب ديگري پنج دينار بود . درويش بي پول با خيال آسوده راه مي رفت و همه جا به آسانبي مي خوابيد اما دوستش از ترس اين كه پنج دينارش را بدزدند خواب به چشمانش نمي آمد و هميشه احساس نگراني مي كرد سر انجام آن دو در ضمن سفر ، به سر يك چاه رسيدند. شب بود و آن دو نشستند تا استراحت كنند. درويش بي پول دراز كشيد و به خواب رفت اما درويش ديگر ، نخوابيد و پي در پي به دور و برش نگاه مي انداخت و مي گفت چه كنم!؟ چه كار كنم!؟ دوستش يكبار بيدار شد و ديد هم سفرش نخوابيده است و دلواپس و نگران به نظر مي رسد . پس نشست و با تعجب پرسيد چرا نمي خوابي؟! چرا نگران هستي آن درويش پاسخ داد راستش را بخواهي من پنج دينار در جيبم دارم و مي ترسم اگر بخوابم دزدي برسد و آن را ببرد ! دوست او گفت : پنج دينارت را به من بده تا نگراني تو را بر طرف كنم . درويش دست در جيبش كرد و دينار ها را به دوستش داد و دوست او هم هر پنج دينار را در چاه انداخت و گفت: حالا آسوده شدي و مي تواني با خيال راحت بخوابي.


راهزنان و سيب هاي زهرآلود (بر اساس حكايتي از كتاب جوامع الحكايات عوفي ):

عده اي راهزن در بياباني كمين كرده بودند و هر روز به كاروان ها دستبرد مي زدند و مسافران را هم مي كشتند.پادشاه و وزير و سردارانش هم هر كار مي كردند و هر نقشه اي مي كشيدند سودي نداشت و راهزنان باز دست به دزدي و جنايت مي زدند و از سپاهيان هم كارى بر نمي آمد.سر انجام يك روز يك پيرمرد به كاخ پادشاه رفت و به او گفت:من نقشه اي دارم كه اگر آن را بپذيري راهزنان نابود مي شوند. پادشاه خوشحال شد و پرسيد:نقشه ات چيست؟ پيرمرد پاسخ داد:دستور بده ده خروار سيب حاضر كنند. پادشاه بي درنگ دستور حاضر كردن سيب ها را داد و پيرمرد از پادشاه خواست كه سه شيشه ي بزرگ زهر هم آماده كند.وقتي زهر حاضر شد پيرمرد همه ي سيب هارا زهرآلود كرد و بعد به پادشاه گفت:حالا دستور بده سيب ها را بار ده شتر كنند و به محلي كه راهزنان كمين كرده اند ببرند.پادشاه دستور پيرمرد را اجرا كرد و شتربانان به راه افتادند و پيش از اين كه به محل راهزنان برسند پشت يك تپه پنهان شدند و شتر ها را رها كردند.شتران جلو رفتند و راهزنان از كمين گاه بيرون پريدند و با ديدن ده شتر با بار سيب خوشحال شدند و شتر ها را گرفتند و سيب ها را از پشت آن ها پايين آوردند و با اشتها و لذت شروع به خوردن سيب ها كردند اما هنوزچند لحظه اي نگذشته بود كه همه ي آن ها افتادند و مردند.


زبان مي تواند سر آدم را بر باد بدهد(بر اساس حكايتي از كتاب جوامع الحكايات):

پادشاهي با وزير و سر داران و نزديكانش به شكار مي رفت. همين كه آن ها به ميان دشت رسيدند پادشاه به يكي از همراهانش به نام جاهد گفت:جاهد حاضري با من مسابقه اسب سواري بدهي؟
جاهد پذيرفت و لحظه اي بعد اسب هايشان را چهار نعل به جلو تاختند تا از همراهانشان دور شدند. در اين هنگام پادشاه به جاهد گفت: هدف من اسب سواري نبود ، مي خواستم رازي را با تو در ميان بگذارم، فقط يادت باشد كه نبايد اين راز را با كسي در ميان بگذاري .جاهد گفت:
به من اطمينان داشته باش اي پادشاه.
پادشاه گفت: من حس مي كنم برادرم مي خواهد مرا نابود كند و به جاي من بنشيند.از تو مي خواهم شبانه روز مواظب او باشي و كوچكترين حركتش را به من خبر بدهي.
جاهد گفت: اطاعت مي كنم سرور من.
دو سه ماه گذشت و سر انجام يك روز جاهد همه چيز را براي برادر پادشاه گفت و از او خواست مواظب خودش باشد.
برادر پادشاه از جاهد تشكر كرد و پس از مدتي پادشاه مرد و برادرش به جاي او نشست.جاهد بسيار خوشحال شد و يقين كرد كه پادشاه جديد مقام مهمي به او مي دهد. اما پادشاه جديد در همان نخستين روز حكومت، جاهد را خواست و دستور كشتن او را داد.
جاهد وحشت زده گفت: اي پادشاه من كه گناهي ندارم، من به تو خدمت بزرگي كردم و راز مهمي را برايت گفتم. پادشاه جديد گفت: تو گناه بزرگي كرده اي و آن فاش كردن راز برادرم است، من به كسي كه يك راز را فاش كند . نمي توانم اطمينان كنم و يقين دارم تو روزي راز هاي مرا هم فاش مي كني .


زن و ببر (براساس داستاني از كتاب چهل طوطي):

زني با دو پسر كوچكش از ميان جنگل مي گذشت، ببري رسيد و خواست به آن ها حمله كند. و آن ها را بكشد و بخورد.زن اول خيلي ترسيد اما ناگهان فكري به خاطرش رسيد و به بچه هايش گفت:چرا براي خوردن اين ببر با هم دعوا مي كنيد؟ فعلآ همين يك ببر را بخوريد، بعد يك ببر ديگر پيدا مي كنم.
ببر فكر كرد آن زن و بچه هايش خيلي شجاع هستند و بر گشت و پا به فرار گذاشت.چند لحظه بعد شغالي را ديد و شغال پرسيد چرا فرار مي كني؟
ببر گفت: يك زن و دو بچه اش به جنگل آمده اند آن ها ببر خوار هستند و من دارم فرار مي كنم.شغال خنديد و گفت: عجب تو از آدم ها مي ترسي ، بگذار من بر پشت تو سوار شوم و با هم پيش آدم ها برويم تا به تو نشان بدهم مي تواني آن ها را به آساني بكشي و بخوري.بعد روي پشت ببر پريد و ببر هم به جايي كه زن و بچه ها را ديده بود برگشت.
زن باز هم ترسيد اما دوباره فكرش را به كار انداخت و به شغال گفت: اي شغال پست فطرت، تو هميشه سه تا ببر براي من و بچه هايم مي آوردي، حالا چرا فقط يكي آورده اي؟!
ببر اين بار خيلي بيشتر ترسيد و بر گشت و همان طور كه شغال روي پشتش بود با سرعت گريخت. شغال خودش را با زحمت روي پشت ببر نگه داشت و هر لحظه به سمتي كج مي شد و داشت بر زمين مي خورد.
سر انجام ببر به رود خانه اي رسيد و از ترس به ميان رود خانه پريد و شغال غرق شد و ببر با زحمت شنا كرد و به آن سمت رودخانه رفت اما از شدت خستگي روي زمين افتاد و مرد.


روباه و كوزه (بر اساس داستان هاي عاميانه):

روباهي در راهي مي رفت ناگهان كوزه اي را ديد . كوزه بر شاخه درختي آويزان بود و باد آن را تكان مي داد.روباه ايستاد و با دقت به كوزه نگاه كرد. باد تندي مي وزيد و توي كوزه مي پيچيد . كوزه تكان مي خورد و از وزش باد به صدا در مي آمد.
روباه هر گز كوزه نديده بود. صداي باد كه در كوزه مي پيچيد او را مي ترسانيد.
روباه كمي ديگر ايستاد و با ترس و لرز به كوزه نگاه كرد. وزش باد تندتر شد. روباه بيشتر ترسيد و پا به فرار گذاشت.كمي دويد، ايستاد به پشت سرش نگاهي انداخت. ديگر باد نمي وزيد و كوزه تكان نمي خورد .روباه آهسته آهسته به سمت كوزه باز گشت. زير كوزه ايستاد و خوب نگاه كرد.سپس از تنه درخت بالا رفت. دست راستش را جلو برد و به كوزه زد . كوزه تكان آهسته اي خورد .روباه كوزه را چند بار ديگر تكان داد. تازه فهميد كوزه چيز ساده و بي خطري است.سرش را راست گرفت با خشم و غرور به كوزه گفت: تو مرا ترساندي ، بايد تو را مجازات كنم.
سپس كوزه را از شاخه درخت باز كرد . سر ريسمان را به دمش بست. از درخت به پايين پريد و شروع به دويدن كرد. همين طور كه مي دويد سرش را گاهي بر مي گرداند و به كوزه مي گفت: تو مرا ترساندي؟! حالا مي دوم و مي دوم تا خرد شوي.
چند لحظه بعد به كنار نهر آبي رسيد. ايستاد و به نهر نگاهي انداخت. سرش را بر گرداند و به كوزه گفت: بهتر است تو را در آب غرق كنم ، آن وقت پشتش را به نهر كرد و كوزه را در نهر انداخت.هنوز ريسمان را از دمش باز نكرده بود كه كوزه پر از آب شد.روباه تا خواست به خودش بجنبد كوزه با سرعت به ته نهر رفت و دم او را به شدت كشيد. روباه از جا جست خواست ريسمان را از دمش باز كند اما كوزه سنگين تر شد و دم او را با شدت بيشتري كشيد. ناگهان دم كنده شد و با كوزه به زير آب رفت.
روباه از درد فريادي كشيد، خون زيادي از جاي دم بيرون مي زد. در حالي كه از درد قرار نداشت ناله كنان و خون الود پا به فرار گذاشت.


بزرگمهر و دزدان (بر اساس داستان هاي عاميانه):

بزرگمهر وزير خسرو انوشيروان يكي از شاهان قديم بود.او عقيده داشت كه هر كس صبح زود از خواب بيدار شود  آدم موفقي خواهد شد. خودش هم هميشه پيش از طلوع آفتاب به سر كارش در كاخ انوشيروان مي رفت و او را از خواب بيدار مي كرد.انوشيروان كه مي خواست بيشتر بخوابد از اين كار وزيرش ناراحت مي شد. يك روز انوشيروان نقشه اي كشيد و به عده اي از نوكرانش دستور داد تا در سر راه بزرگمهر كمين كنند و بر سر او بريزند و هر چه دارد بدزدند. انوشيروان مي خواست با اين كارش نگذارد كه بزرگمهر صبح زود به كاخ بيايد و او را بيدار كند و از آن به بعد هم جرات نكند صبح زود از خانه بيرون آيد.پس نو كر ها پيش از طلوع آفتاب بر سر راه بزرگمهر كمين كردند و همين كه او به نزديك آن ها رسيد بر سرش ريختند و كيسه سكه ها و لباس هاي او را دزديدند. بزرگمهر با لباس زير به خانه بر گشت و لباس ديگري پوشيد و به كاخ انوشيروان رفت ، اما ديگر دير شده بود و آفتاب طلوع كرده بود.
انوشيروان كه علت دير آمدن وزيرش را مي دانست با تمسخر از او پرسيد : چرا امروز دير كردي؟!
بزرگمهر پاسخ داد:راهزنان برسرم ريختند و مرا غارت كردند و من ناچار به خانه برگشتم تا لباس ديگري بپوشم، اين بود كه دير شد.
انوشيروان با همان لحن تمسخر آميز گفت تو كه مي گفتي هر كس زود از خواب بلند شود موفق است، پس چرا امروز تو موفق نبودي؟!
بزرگمهر فوري پاسخ داد: براي اين كه دزدان زودتر از من از خواب بر خاسته بودند و موفق شدند اما چون من دير تر ار آن ها بيدار شدم ناموفق ماندم.


خسيس يا بخشنده (بر اساس حكايتي از كتاب قابوس نامه ):

روزي دو بازرگان به حساب معامله هايشان مي رسيدند.در پايان،يكي از آن دو به ديگري گفت:طبق حسابي كه كرديم من يك دينار به تو بدهكار هستم. بازرگان ديگر گفت:اشتباه مي كني!تو يك و نيم دينار به من بدهكار هستي؟ آن دو بر سر نيم دينار با هم اختلاف پيدا كردند و تا ظهر براي حل آن با هم حرف زدند اما باز هم اختلاف ،سر جايش ماند.هر دو بازرگان از دست هم خشمگين شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم در گير بودند. سر انجام بازرگان اولي خسته شد وگفت:بسيار خوب!تو درست مي گويي! يك روز وقت ما به خاطر نيم دينار به هدر رفت. سپس يك و نيم دينار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانه اش به راه افتاد.
شاگرد بازرگان اولي پشت سر بازرگان دوم دويد و خودش را به او رساند و گفت:آقا،انعام من چي شد؟ بازرگان ،ده دينار به شاگرد همكارش انعام داد. وقتي شاگرد برگشت بازرگان اولي به او گفت :مگر تو ديوانه اي پسر؟! كسي كه به خاطر نيم دينار ،يك روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام مي دهد؟! شاگرد ده دينار انعام بازرگان دومي را به اربابش نشان داد.آن مرد خيلي تعجب كرد و در پي همكارش دويد و وقتي به او رسيد با حيرت از او پرسيد:
آخر تو كه به خاطر نيم دينار اين همه بحث و سر و صدا كردي، چگونه به شاگرد من انعام دادي؟! بازرگان دومي پاسخ داد:تعجب نكن دوست من، اگر كسي در وقت معامله نيم دينار زيان كند در واقع به اندازه نيمي از عمرش زيان كرده است چون شرط تجارت و بازرگاني حكم مي كند كه هيچ مبلغي را نبايد ناديده گرفت و همه چيز را بايد به حساب آورد،اما اگر كسي در موقع بخشش و كمك به ديگران گرفتار بي انصافي و مال پرستي شود و از كمك كردن خود داري كند نشان داده كه پست فطرت و خسيس است.
پس من نه مي خواهم به اندازه نيمي از عمرم زيان كنم و نه حاضرم پست فطرت و خسيس باشم.


لقمان و دل و زبان(براساس داستاني از قصص الانبياء):

يك روز ارباب لقمان گوسفندي به او داد و گفت:اين گوسفند رابكش و بهترين اعضايش را براي من بياور.لقمان گوسفند را كشت و دل و زبانش را براي اربابش برد و گفت: اين دو عضو، بهترين اعضاست.
چند روز بعد ارباب لقمان باز هم گوسفندي به او داد و گفت: اين گوسفند را هم بكش و اين بار بدترين عضوهايش را برايم بياور! لقمان گوسفند را كشت و باز هم دل و زبانش را براي اربابش برد و گفت: اين دو بدترين عضوهاست!
ارباب لقمان حيران شد و از او پرسيد: مگر تو ديوانه اي؟ آخر چگونه مي شود كه دل و زبان هم بهترين عضوها باشند و هم بدترين عضوها؟
لقمان پاسخ داد:من اشتباه نكرده ام، اگر صاحب دل و زبان، خوب و درستكار باشد ، دلش هم پاك باشد و از زبانش براي گفتن حرف هاي پسنديده استفاده كند، دل و زبان بهترين عضوهاست. اما اگر او آدم پستي باشد و دلي چركين و زبان بد گويي داشته باشد، دل و زبان بدترين عضوهاست!


عسل و زهر (بر اساس داستان هاي عاميانه):

مرد خياطي كوزه اي عسل در دكانش داشت.يك روز مي خواست دنبال كاري برود. به شاگردش گفت:اين كوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزني!شاگرد كه مي دانست استادش دروغ مي گويد حرفي نزد و استادش رفت.شاگردهم پيراهن يك مشتري را بر داشت و به دكان نانوايي رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه  گرفت و بعد به دكان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و كف دكان دراز كشيد.خياط ساعتي نگذشته بود كه بازگشت و با حيرت از شاگردش پرسيد:چرا خوابيده اي؟
شاگرد ناله كنان پاسخ داد: تو كه رفتي من سرگرم كار بودم،دزدي آمد و يكي از پيراهن ها را دزديد و رفت.وقتي من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توي كوزه را خوردم و دراز كشيدم تا بميرم و از كتك خوردن و تنبيه آسوده شوم!


براي ياد گرفتن هرگز دير نيست (بر اساس حكايتي از كتاب جوامع الحكايات عوفي):

ارسطو از دانشمندان بزرگ يونان باستان بود.وي از دوران كودكي تا آخرين روز زندگي اش از آموختن دست بر نمي داشت و هر روز چيز تازه اي مي آموخت.او در سن هفتاد سالگي پيش چنگ نوازي رفت تا نواختن اين ساز را بياموزد.
يكي از دوستان آن نوازنده كه مردي نادان و بي ادب بود با لحن تندي به ارسطو گفت:
خجالت نمي كشي كه در اين سن و سال و با داشتن موي سفيد مي خواهي چنگ نواز شوي؟!
ارسطو با خونسردي و بدون اين كه ناراحت شود لبخندي زد و به آن مرد پاسخ داد:من از آموختن خجالت نمي كشم!خجالت من از آن است كه در ميان عده اي باشم و همه ي آن ها نواختن چنگ را بلد باشند اما من بلد نباشم!


پسر پادشاه و دوستش (بر اساس حكايتي از گلستان سعدي):

شاهزاده اي در باغ قصر با پسر باغبان سرگرم بازي بود، اما ناگهان با هم دعوا كردند و  پسر باغبان به شاهزاده فحش داد. شاهزاده خشمگين شد و پيش پدرش رفت و گفت: پدر ! پسر باغبان به من فحش داد.
وزير به پادشاه گفت:قربان! بي درنگ دستور بدهيد باغبانزاده  بي ادب را بكشند! سردار گفت:بايد زبانش را ببرند! برادر پادشاه گفت:بايد او را از شهر بيرون كرد. اما پادشاه بدون توجه به حرف هاي حاضران به پسرش گفت:
پسرم بهترين كار اين است كه پسر باغبان را ببخشي و اگر نمي تواني او را ببخشي تو هم فقط به او فحش بده! اما اگر بخواهي بلايي  بر سر او بياوري، مردم گناه را بر گردن من مي اندازند و مرا ستمگر و بي انصاف به حساب مي آورند و مي گويند كه من به يك كودك هم رحم نمي كنم!


پادشاه و خدمتكار(بر اساس حكايتي از كتاب جوامع الحكايات عوفي):

پادشاهي بر سر سفره نشسته بود و مي خواست ناهار بخورد .خدمتكار او با سيني غذا وارد شد اما ناگهان پايش به لبه فرش گرفت و دستش لرزيد و مقداري آش روي سر پادشاه ريخت . پادشاه خشمگين شد و خواست خدمتكار را مجازات كند. خدمتكار بي درنگ سيني را روي زمين گذاشت و كاسه آش را بر داشت و همه را روي سر پادشاه خالي كرد .
پادشاه از شدت خشم از جا پريد و فرياد زد : اين چه كاري بود كه كردي احمق؟! خدمتكار با خونسردي پاسخ داد :
اي پادشاه تو به قدري بر مردم ستم كرده اي كه از دست تو در عذاب هستند و از تو بدشان مي آيد . اگر بخاطر ريخته شدن كمي آش بر سرت مرا مجازات كني نفرت مردم از تو بيشتر مي شود چون تو بخاطر يك اشتباه به اين كوچكي مرا مجازات مي كني! اين است كه به فكرم رسيد تا تمام آش را بر روي سرت بريزم تا گناه بزرگي بكنم و تو به خاطر چنين گناهي مرا مجازات بكني آن وقت اگر مردم بدانند اين مجازت حق من بوده نفرت آن ها از تو بيشتر نشود! پادشاه ستمگر از اين حرف خدمتكار خوشش آمد و او را بخشيد.


جالينوس و مرد ديوانه(بر اساس حكايتي از كتاب مثنوي مولوي):

جالينوس يكي از معروف ترين و قديميترين پزشكان جهان است.او از مردم (پرگاموس)واقع در آسياي كوچك (تركيه امروز)بود. اين پزشك گذشته از انجام كارهاي پزشكي ، حدود چهارصد جلد كتاب هم نوشته است.
او يك روز با عده اي از شاگردانش به جايي مي رفت. ناگهان مرد ديوانه اي از روبرو پيدا شد كه بدون توجه به همراهان جالينوس يكراست بسوي جالينوس آمد و سينه به سينه او ايستاد و با خوشحالي به او لبخند زد و خنديد.جالينوس فوري به خانه برگشت و دارويي را كه ويژه ي درمان بيماري ديوانگي بود خورد . شاگردانش از اين كار استادشان خيلي تعجب كردند.
اما او به آن ها گفت : اين مرد ديوانه از ميان همه شما از من خوشش آمد ، آخر ديوانه از ديوانه خوشش مي آيد. و من امروز فهميدم كه يا ديوانه ام يا عقل درست و حسابي ندارم!


حاكم و چوپان(بر اساس حكايتي از سعدي):

حاكمي با همراهانش به شكار رفت.آهويي ديد و به دنبالش تاخت.آهو با چابكي از جلو حاكم گريخت و حاكم هم آهو را دنبال كرد.
ساعتي گذشت و آهو به جنگلي رسيد و در پشت درختان ناپديد شد.حاكم اسبش را نگه داشت و نگاهي به دور و برش انداخت . تازه فهميد كه از همراهانش خيلي دور افتاده است. خواست بر گردد كه ديد مردي از دور به سوي او مي آيد.حاكم ترسيد و فكر كرد آن مرد از دشمنان اوست و مي خواهد او را بكشد. فوري تيري در چله كمان گذاشت تا آن را بر سينه مرد بزند. اما آن مرد فرياد زد :
دست نگه داريد اي حاكم! من چوپان گله هاي تو هستم.
حاكم تير و كمان را پايين آورد و مرد چوپان به او رسيد و رو به روي او ايستاد و گفت:درود بر حاكم بزرگ من سال هاست چوپان شما هستم و گله هاي گوسفند و گاو و اسب تو را نگه داري مي كنم. تو بار ها مرا ديده اي و حالا چه طور مرا نمي شناسي؟!
حاكم لبخندي زد و گفت: به خير گذشت ، نزديك بود تو را بكشم.چوپان با صداي محكمي گفت: من يكايك گوسفند ها و گاو ها و اسب هاي بي شمار تو را مي شناسم و مي توانم هر كدام را بخواهي در يك لحظه از ميان گله جدا كنم. اما تو كه حاكم هستي و بايد همه چيز را بداني و در باره وضع سر زمينت با خبر باشي و زير دستان خودت را بشناسي ، حتي چوپانت را نمي شناسي؟!
حاكم سرش را به زير انداخت و ديگر حرفي نزد.


حاكم و قصاب ها (براساس حكايتي از كتاب جوامع الحكايات عوفي):

روزي عده اي از قصابان يك شهر پيش حاكم رفتند و از اين كه با فروختن گوشت به قيمت تعيين شده ،سودي نمي برند شكايت كردند. حاكم كه مي دانست آن ها دروغ مي گويند و با گران فروشي و كم فروشي سود بسيار برده اند فكري كرد و به قصابان طمع كار گفت:
اگر شما ده هزار دينار به خزانه ي شهر بدهيد مي توانيد گوشت را به قيمتي كه مي خواهيد بفروشيد.
 قصابان خيلي خوش حال شدند و ده هزار دينار به خزانه دادند اما حاكم بي درنگ اعلام كرد كه اگر مردم شهر از آن چند قصاب گوشت بخرند به شدت مجازات خواهند شد! چند روز گذشت و گوشت ها روي دست قصابان گران فروش ماند و گنديد. آن ها هم ناچار دوباره پيش حاكم رفتند و التماس كنان از او خواستند فكري به حالشان بكند.
حاكم گفت: ده هزار دينار ديگر بدهيد و گوشت ها را به همان قيمت گذشته بفروشيد! قصابان پذيرفتند و ده هزار دينار ديگر دادند و حاكم با بيست هزار دينار قصابان مدرسه اي ساخت و گوشت هم در شهر فراوان و ارزان شد.


خانه ما(بر اساس داستان هاي عاميانه كه در كتاب هاي بسياري آمده):

مردي با پسر كوچكش از كوچه اي در نزديك گورستان مي گذشت.در همين موقع چند نفر تابوتي را كه بر دوش داشتند به سمت گورستان مي بردند. چهار پنج نفر مرد و زن هم دنبال تابوت مي رفتند و گريه و زاري مي كردند.
يكي از آن ها كه دختر شخص مرده بود ، ناله كنان مي گفت: پدر عزيزم تو را به جايي مي برند كه نه آب هست و نه غذا و نه فرش و نه نور و نه شيريني و ...
پسر كوچك از اين حرف هاي دختر پدر مرده خيلي تعجب كرد و از پدرش پرسيد: پدر مگر اين مردي كه در تابوت است را به خانه ما مي برند؟! پدر هم با تعجب پرسيد : چطور؟ پسر گفت : براي اين كه خانه ما درست مثل همان جايي است كه اين دختر مي گويد!


ابن سينا و ابن مسكويه (از كتاب داستان راستان):

ابو علي بن سينا هنوز به سن بيست سال نرسيده بود كه علوم زمان خود را فرا گرفت و در علوم الهي و طبيعي و رياضي و ديني زمان خود سر آمد عصر شد. روزي به مجلس درس ابو علي بن مسكويه،دانشمند معروف آن زمان ، حاضر شد. با كمال غرور گردويي را به جلوي ابن مسكويه افكند و گفت:
مساحت سطح اين را تعيين كن. ابن مسكويه جزوه هايي از يك كتاب كه در علم اخلاق و تربيت نوشته بود(كتاب طهارت الاعراق)، به جلوي ابن سينا گذاشت و گفت: تو نخست اخلاق خود را اصلاح كن تا من مساحت سطح گردو را تعيين كنم،تو به اصلاح اخلاق خود محتاجتري از من به تعيين مساحت سطح گردو. بوعلي از اين گفتار شرمسار شد و اين جمله راهنماي اخلاقي او در همه  عمرش قرار گرفت.


در كمين ستمگرانيم(از كتاب داستان ها و پند ها):

فرعون آنچه كه مي توانست،غرور ورزيد و مردم را تحت استثمار و شكنجه خود در آورد و بر آن ها سلطنت كرد تا حدي كه دستور داد ساختمان هاي بزرگي درست كنند(مثل اهرام سه گانه مصر)و به همه حتي زنان حامله دستور داده بود كه از راه هاي دور سنگ هاي بزرگي به دوش بگيرند و براي آن ساختمان ها بياورند.
روزي يكي از زن هاي آبستن كه سنگ و آجر حمل مي كرد، از پله هاي ساختمان بالا مي رفت، هر گاه در بردن مصالح ساختمان كوتاهي مي كرد، مامورين فرعون با تازيانه او را مي زدند. در اين ميان ناگهان بچه ي او سقط شد و آْن زن دلسوخته فرياد زد :اي خدا آيا در خوابي ،مگر نمي بيني اين طاغوت ستمگر(فرعون)چه ميكند؟
مدتي از اين جريان گذشت. وقتي كه فرعون و فرعونيان غرق در آب شدند، آن زن كنار رود نيل بود،ديد نعش فرعون روي آب قرار گرفته است،تعجب كرد و در همين حال شنيد هاتفي به او گفت:
اي زن ديدي كه ما خواب نبوديم كه نسبت خواب به ما دادي؟ بدان كه ما در كمين ظالمين هستيم.


فرشتگان چگونه قاضي را تسلي خاطر دادند (از كتاب داستان ها و پند ها):

در بني اسراييل يك نفر قاضي بود كه پسرش از دنيا رفت،او بسيار ناراحت شد و بسيار بي تابي مي كرد.دو فرشته(به صورت انسان)نزد او براي طلب قضاوت آمدند.يكي از آن ها گفت:گوسفندان اين مرد به زراعت من آمده اند و آن را خراب نموده اند.ديگري گفت:اين زراعت در ميان كوه و نهر آب واقع شده و براي من راهي جز اين نبود كه گوسفندانم را از راه زراعت به سوي نهر آب ببرم.
قاضي به اولي گفت:آيا تو هنگام زراعت نمي دانستي كه در آن جا راه مردم است كه گوسفندان خود را از آن راه به آب برسانند؟ او در پاسخ گفت:تو هنگامي كه داراي پسر شدي نمي دانستي كه سر انجام او مي ميرد،پس به قضاوت خودت رفتار كن. _سپس آن دو فرشته به سوي آسمان عروج كردند.


درس عبرت (از كتاب داستان ها و پند ها):

مروان بن محمد بن مروان بن حكم،آخرين خليفه بني اميه بود كه به دست عباسيان در سال 132 هجري كشته شد.او همانند اجداد ناپاكش،خيلي ظلم كرد.يكي از ظلم هايش اين بود كه زبان يكي از غلامانش را بريد و به دور انداخت،گربه اي آمد و آن زبان را خورد.

از قضا وقتي كه مروان را كشتند، سرش را از بدن جدا كردند و زبانش را بريدند و به دور انداختند.همان گربه آمد و آن زبان را خورد!


پسرم بهترين تسليم را به من داد (از كتاب داستان ها و پند ها):

اسكندر كه او را فاتح سي و شش كشور مي خوانند،هنگامي كه در بستر مرگ افتاد،به فرمانده ي سپاهش گفت:وقي كه من از دنيا رفتم ،جنازه ام را به اسكندريه ببريد و به مادرم بگوييد مجلس عزاي مرا به اين ترتيب تشكيل دهد:

اعلام كند كه همه ي مردم براي خوردن غذا به منزل او بيايند،جز كساني كه عزيز يا دوستي را از دست داده اند،تا مجلس عذاي من با خوشحالي شركت كنندگان بر گزار گردد و شركت كنندگان خاطره ي رنج آوري نداشته باشند.

اسكندر از دنيا رفت ،فرمانده ي سپاهش ،طبق وصيت  او، جنازه ي او را به اسكندريه حمل كرد و وصيت او را به مادر او گفت:

مادر دستور داد سفره ي عمومي طعام گستردند و اعلام نمود همه ي مردم جز كساني كه دوست و عزيزي را از دست داده اند،شركت كنند.روز مهماني فرا رسيد ،خدمتكاران همه آماده و منتظر،ولي هيچ كس نيامد.مادر اسكندر از علت نيامدن مردم پرسيد،به او گفتند:تو خود اعلام كردي كه مردم غير از آنان كه عزيز و دوستي را از دست داده اند بيايند ولي كسي نيست كه داراي اين شرط باشد.مادر مطلب را دريافت و گفت:فرزندم با بهترين روش به من تسليت گفت،خاطر مرا آرام ساخت.آري اين است روش دنياي نا پايدار،پس مغرور نگرديم و دل به دنيا نبنديم.


شرمندگي ابوعلي سينا (از كتاب داستان ها و پند ها):

ابوعلي سينا كه از نوابغ معروف جهان و افتخار بزرگ اسلام و ايران است،روزي با اسكورت وزارت از جايي مي گذشت.كناسي را ديد كه مشغول پاك كردن توالت است و اين شعر را مي خواند: گرامي داشتم اي نفس از آنت            كه آسان بگذرد بر تو جهانت

ابوعلي با شنيدن اين شعر خنديد و در حال خنده به طعنه صدا زد  حقا كه تو جان خود را احترام كرده اي! و نفس شريف خود را در ته چاه به ذلت و خواري كشانده اي و عمر گرانبهايت را در اين كار كثيف تباه مي كني و يعد اين كار را افتخار مي شماري؟!

كناس گفت :(در جهان همت،نان از شغل پست خوردن بهتر از زير بار منت رئيس رفتن است.)

ابو علي از اين پاسخ،غرق در خجلت شد و با شتاب از آنجا دور گشت.‌ و به اين ترتيب آن كناس نيز با آن سخنش،درسي آموخت،درس مناعت طبع و عزت نفس!


زن در زندگي اجتماعي (از كتاب مرد شرقي اثر عزيز نسين):

شركت زن ها در كارهاي اجتماعي و اثر آن در خوشبختي خانواده يكي از مسائل مهم اجتماعي است كه طرفداران و مخالفين پر و پا قرص دارد . مخالفين عقيده دارند كه (شركت زن در كارهاي اجتماعي مانع خوشبختي و سعادت خانواده ها است).   "حرف از اين مزخرفتر نمي شود"

من ميتوانم خلاف اين را ثابت كنم و بهترين دليل و مدركم زندگي موفقيت آميز خودم است . از موقعي كه دموكراسي را به كشور ما وارد كردند به همان نسبت كه روز بروز انتخاب و كلا آسان تر شده،در عوض زندگي مشكل تر و سخت تر گرديده است.

به همين دليل وقتي من تصميم گرفتم زن بگيرم خانمي را انتخاب كردم كه كارمند يكي از بانك ها بود. او ششصد و پنجاه ليره حقوق داشت و در همين حدود هم من از روزنامه اي كه شب ها در آنجا كار مي كردم مي گرفتم. با اين ترتيب ازدواج فشار چنداني روي كول من نداشت و اگر هر دو حقوقمان را روي هم مي گذاشتيم مي توانستيم زندگي نسبتآ خوبي را بگذارانيم. روزي كه مي خواستم عروسي كنيم زن من از بانك مرخصي گرفت و من هم با اينكه شب پيش تا صبح كار كرده بودم آن روز نخوابيدم و براي اجراي مراسم ازدواج به محضر رفتم. بدبختانه ساعات خوشي و لذت من خيلي كم دوام كرد چونكه من شب ها كار مي كردم و مجبور بودم به اداره روزنامه بروم ناچار خسته و بي حال به سر كارم رفتم و تا صبح كار كردم. وقتي به خانه بر گشتم زنم به اداره رفته و يادداشتي به اين مضمون روي در اطاق خواب سنجاق كرده بود: (شوهر عزيزم نتوانستم صبر كنم بيايي كارم دير مي شد چشم هاي تو را مي بوسم.) از خواندن اين جمله اشك ذوق توي چشمانم پر شد ولي به قدري خسته و كوفته بودم كه بيش از چند دقيقه نتوانستم به او فكر كنم و خوابم برد. هنگامي كه از خواب بيدار شدم محبوبه نازنينم هنوز از سر كار بر نگشته بود و مدتي هم از سرويس كارم مي گذشت.در جواب زنم ياد داشتي نوشتم و همان جا روي در سنجاق كردم:

(عزيزم،با همه اشتياقي كه به ديدنت دارم چون كارم خيلي دير شده مجبورم بروم.لپ هاي تو را مي بوسم.)

فردا هم ما همديگر را نديديم و زن ايده آل من دوباره ياد داشت پر معني و شيريني روي در سنجاق كرده بود:(عزيز دل من، هزار هزار هزار بار مي بوسمت.)من هم جوابش را همان جا روي در گذاشتم:(تصدقت،نامه ات رسيد خيلي ممنونم ،براي يك بوسه ات دلم يك ذره شده).

از اين به بعد تمام اين هفته را ما به وسيله نامه همديگر را ماچ مي كرديم و با يك دنيا شوق و آرزو در انتظار روز تعطيل بوديم. و باز از روز اول هفته معاشقه كتبي ما شروع مي شد،ولي هر هفته جملات كوتاه تر و مختصر تر مي شد،گاهي هم اين وظيفه را فراموش مي كردم؟!

بعد از دو سه ماه يك روز صبح كه به خانه برگشتم متوجه شدم كاغذ مفصلي روي در اتاق خواب سنجاق شده با تعجب آن را برداشتم و شروع بخواندن كردم:(شوهر بهتر از جانم حالم خيلي خوبست مي خواهم خبر خوشي به تو بدهم ، به زودي ما صاحب يك بچه خواهيم شد. مي داني از امروز وظيفه ما خيلي مشگل تر خواهد بود مي بايست از اين به بعد بيشتر كار كنيم و ساعات فراغت و حتي روز هاي تعطيل را هم بيهوده نگذارانيم يادت نرود كه من منتظر كاغذ هاي تو هستم فقط مال تو ).

از دانستن اين خبر مثل همه پدر ها خوشحال شدم و با اين كه خيلي خسته بودم به بازار رفتم و يك دست بند طلايي براي زنم خريدم. و عصر هم كه مي خواستم به سر كارم بروم يادداشتي نوشتم و روي در سنجاق كردم:(فرشته من بي اندازه خوشحالم. كادوي ناقابلي برايت تهيه كرده ام و زير بالش گذاشته ام هزار هزار هزار بار ترا مي بوسم ). البته با گذشت زمان زن و شوهر ها به هم عادت مي كنند و عشق آتشين آن ها كم كم سرد مي شود ما هم كمتر بياد هم مي افتاديم.. يواش يواش نامه نوشتن ما هم قطع شد.

اما جوراب هاي شسته و زير پيراهني هايم كه هر هفته روي ميز كنار تخت حاضر بود نشان مي داد كه زنم هر روز به خانه مي آيد و كار هايش را انجام مي دهد. با اين ترتيب سال هاي زيادي از زندگي سعادت آميز خانواده ما گذشت بدون اين كه ما فرصت پيدا كرده باشيم دعوا و مرافعه كنيم و براي يكديگر بهانه بتراشيم. يك روز كه خيلي خسته بودم به سينما رفتم در سالن سينما پيش آمد عجيبي رخ داد يك زن خوشگل كه لباس شيك و گرانقيمتي پوشيده بود در حالي كه 3 تا بچه كوچولو دنبالش بودند به طرف من آمد و با ذوق زدگي سلام داد. من يكباره يكه اي خوردم. قيافه اش خيلي به نظرم آشنا آمد ولي او را نشناختم. از قيافه ام و از خيره گي چشمهايم موضوع را فهميد و گفت:

- منم. زنت هستم اين ها هم بچه هايت هستند. من از خجالت سرخ شدم .. گر چه حق هم داشتم آخر من زن و بچه هايم را هيچوقت اينجوري تر و تميز و لباس پوشيده نديده بودم.

حالا چند سال از آن روز مي گذرد و ما چند تا بچه ديگر پيدا كرده ايم و بحمدالله تا كنون كوچكترين اختلافي بين ما پيدا نشده و زندگي ما تيره نگرديده چون اصلآ وقت پيدا نكرده ايم كه روي موضوعي بحث كنيم. در حالي كه اگر من با زني ازدواج مي كردم كه بيكار بود مسلمآ در همان ماه هاي اول سر و صدا و دعوا و مرافعه راه مي انداختيم و زندگي زناشويي ما زياد طول نمي كشيد. اين آزمايش بهترين دليلي است كه شركت زن در كارهاي اجتماعي هيچوقت مانع خوشبختي خانوانده ها نيست بلكه تنها عامل مؤثر دوام و بقا خانوادهاست و من امروز يكي از طرفداران جدي شركت زن ها در امور اجتماعي هستم!!


گداي اصل و نسب دار! (از كتاب مرد شرقي اثر عزيز نسين):

- آخ... آخ... آخ...
تمام مشتري هايي كه توي قهوه خانه "بيازت" زير سايه درخت ها نشسته بودند يكدفعه سرشان را به طرفي كه صداي گريه مي آمد برگرداندند.
آنجا يك زن چادري كه سفت و سخت خودش را توي چادر پيچيده بود يكريز گريه مي كرد و صدايش قطع نمي شد. اين موضوع همه را متاثر كرد. صداي تق تق طاس آن هايي كه تخته نرد بازي مي كردند قطع شد و قليان ها از قل قل افتاد.
زنك خيلي با سوز گريه مي كرد . يكي از بازيكن ها سرش را با كمال تاسف حركت داد و پرسيد:
-چي شده خانم!؟ چرا گريه مي كني .؟؟!
ساير مشتري ها هم ساكت شدند و براي فهميدن علت گريه و زاري زن سرهايشان را به طرف او بر گرداندند.وقتي دست زن از زير چادر سياه بيرون آمد و تقاضاي پول كرد همه چيز روشن شد و همه فهميدند كه اين زن گداي معمولي است.بلافاصله تمام دلسوزي ها از بين رفت..طاس ها دوباره به صدا در آمد و قليان ها شروع به دود كردن نمود. در حقيقت هم هيچ چيز قابل تماشا وجود نداشت ...مگر مي شود گداهاي اسلامبول را شمرد؟
اگه آدم بخواهد هر گدايي را كه مي بيند برايش دلسوزي كند بايد صبح تا عصر گريه و زاري كند آنوقت نه مي تواند يك دست تخت نرد بازي كند و نه وقت دارد يك دود قليان بكشد. زنك هنوز هم همينطور يكنواخت گريه مي كرد و اشك مي ريخت.
-اهو... اهو ... اهو ...
حاجي آقايي كه بغل دست يك آخوند نشسته بود حوصله اش از سر و صداي اين زن سر رفت:
-واه ... واه ... واه چيز غريبي است.. آدم از دست اين گدا هاي سمج نمي داند چكار كند، تا مي آييم خستگي در كنيم و يك ساعتي با رفقايمان حرف بزنيم يك همچه صحنه هايي پيش مياد و اعصاب آدم را بكلي خراب ميكنه.
ساير مشتري ها هم شروع به اعتراض و غرولند كردند و از هر طرف متلك هايي نيشدار و جملات مسخره آور نثار گداي بخت برگشته شد. لابد پيش خودتان فكر مي كنيد مردم چقدر سنگدل و بيرحمند چطور ممكنست يك زن بد بخت و رنج ديده را محروم بكنند؟ ولي من شخصآ اينجور فكر نمي كنم اطمينان دارم خيلي ها هم دلشان مي خواهد كمك كنند اما وضع ماليشان اجازه نمي دهد.
آن آقايي كه صورتش را نتراشيده و كفش هايش از بي واكسي خاكستري شده مسلمآ پول ندارد. اگر اين مرد لاغر و رنگ پريده كه يك بچه كوچك همراهش است پول داشت دو سه قروش گردو براي بچه اش مي خريد. يا آن آقاي چاق كه دائم عرق پيشانيش را با دستمال پاك مي كند خيال مي كنيد چقدر دلش مي خواهد يك شربت سرد بخورد ولي افسوس كه پول ندارد. باقي مشتري هاي كافه هم همينطور.
گدا بالاخره فهميد كه اشك ريختن او هيچ اثري ندارد. به همين جهت پس از مدتي سكوت درست مثل آنكه فكري به نظرش رسيده باشد ناگهان با صداي بلند شروع به صحبت كرد:
- آخ كه اين دنيا چقدر بي وفا است و ما بشر ها چقدر غافليم آقايون اگه شما مي دونستيد من از كدوم خانواده ام اين قدر به من زخم زبان نمي زديد. دوباره سر ها به طرف او بر گشت و همه گوش هايشان را تيز كردند... زن ادامه داد: - آقايون من بيوه پاشا ... هستم.
يك اسمي را گفت كه معلوم نشد عبدالرحمن- محمد يا چيز ديگري بود.
- بله من از يك همچه مقامي به اين روز افتادم... ثروت و دارايي مثل چرك روي دست زود پاك ميشه. بعد شرح مفصلي از ساختمان ها و غلام و كنيز و صندوق ها پر از طلا و جواهرات مرحوم پاشا داد و در آخر گفت:
- با اين همه مي بينيد كه براي نان شبم محتاجم.
همهم اي از اطراف بلند شد و جملات نا مفهومي به گوش مي رسيد: - آخ بيچاره .. راستي خيلي مشگله يك زن اشرافي مجبور شه گدايي كنه. موج عظيم دلسوزي نسبت به اين گداي اصل و نسب دار از هر گوشه بلند شد در كيسه ها رو باز كردند و پول ها را با صداي جرنك جرنك جلوي پاي او ريختند. مردي كه كفش هايش واكس نخورده بود بيست قروش بهش داد يارو كه براي بچه اش گردو نخريده بود ده قروش داد. حتي حاجي عصباني كه اولش خيلي بد و بيراه مي گفت از حرف هايش پشيمان شد و در حالي كه چند سكه بزرگ براي او فرستاد گفت:
- معلوم بود اين گداي معمولي نيست... به بينيد چقدر قيافه اش اشرافيه خدا را خوش نمياد آدم به اينجور اشخاص زخم زبان بزنه هر چه باشه بزرگ زاده ان و از بالا به پايين آمدن.
از قيافه بقيه هم معلوم بود كه از رفتار چند دقيقه پيش خودشان پشيمان هستند و بزودي مقدار زيادي پول براي اين گداي آبرو دار جمع شد و صاحب قهوه خانه تمام پول ها را جمع كرد و با يك نوع علاقه و احترام رو كرد به بيوه پاشا و گفت:
- بفرماييد اين پول قابل شما رو نداره.

حالا ديديد ما راجع به مردمان محترم چه جوري فكر مي كنيم؟! همه ي ما بدون اين كه منظوري داشته باشيم طرفدار اعيان و اشراف،هستيم. حتي گداهاي اصل و نسب دار براي ما قابل احترامند. بيوه پاشا از قهوه خانه خارج شد، تا موقعي كه به بازار(چله بجي)نرسيده بود هنوز قيافه اش اخمو و گريه آلود بود، ولي وقتي به آن جا رسيد با صداي بلند شروع به خنده كرد و زير لب گفت:
ما بيچاره ها از صدقه سر اعيان و اشراف زندگي مي كنيم.


وسواس ( از كتاب سه تار اثر جلال آل احمد ):

غلامعلي خان سلانه سلانه از پله هاي حمام بالا آمد. كمي ايستاد و نفس خود را تازه كرد و باز براه افتاد. هنوز دو قدم برنداشته بود كه دو باره ايستاد. انگشت به پيشاني خود گذارد ، شقيقه ها را اندكي فشرد و بعد ابرو ها را در هم كشيد و چند مرتبه شيطان را لعن كرد.
درست فكر كرده بود. اكنون بيادش ميآمد كه وقتي خواسته بود غسل كند يادش رفته بود (استبراء)كند و حتم داشت الان نه غسلش درست است و نه پاك شده . گذشته از اين كه لباسش نيز نجس گرديده و بايد هنوز چرك نشده عوضش كند.
چند دقيقه مردد ماند . خواست باور نكند : "شايد اشتباه كردمم.." ولي نه ، درست بود . تمام قرائن گواهي مي دادند. خواست بر گردد و دو باره به حمام برود ولي هم خجالت كشيد و هم از اين لحاظ كه ظهر نمازش را سر وقت خوانده بود و تا نماز مغرب وقت زياد داشت كه تجديد غسل كند ، تنبلي كرد و بر نگشت.چند بار ديگر شيطان را لعن كرد،بخچه حمام خود را به زير بغل جا بجا كرد و عباي خود را باز به روي آن كشيد و باز سلانه سلانه به راه افتاد.
آفتاب شيشه هاي سقف حمام را قرمز كرده بود كه غلامعلي خان توي خزينه ، انگشت به در گوش خود گذارده بود و قربةالي الله غسل مي كرد. سعي مي كرد هيچ يك از مقدمات و مقارنات را فراموش نكند. سوراخ گوش هاي خود را دست ماليد، توي ناف خود را سركشي كرد. استبراء و بعد هم نيت، و بعد شروع كرد: يك دور به نيت طرف راست ، يك دور به نيت طرف چپ،...كه برشيطان لعنت ! .. از دماغش خون باز شد. دست به دماغ خود گرفت . آب خزينه را به هم زد تا رنگ خون محو شد. و بعد هول هول از خزينه در آمد و در گوشه اي از حال رفت. خانه اش نزديك بود . استاد حمام عقب پسرش فرستاد . او را با لنگ و قديفه اش خشك كردند. خون دماغش را هر طور بود ، بند آوردند و از حمام بيرونش بردند.
دو ساعت از شب گذشته بود كه به حال آمد . پا شد نشست و از زنش وقايع را پرسيد. ولي او هنوز شروع نكرده بود كه خودش همه چيز را به خاطر آورد. زنش را فرستاد تا بخچه حمام را حاضر كند و خودش زود لباس پوشيد و راه افتاد.
حمام گذرشان حتمآ تا به حال بسته بود. اگر هم نبسته بود او هر گز رويش نمي شد ديگر به آنجا برود . آن روز تمام بساط حمامي بيچاره را به خون كشيده بود. ناچار براه افتاد از دو سه كوچه گذشت و در ميان يك بازارچه تاريك سر در آورد. چراغ موشي راهرو حمام بازارچه، از ته پله ها سو سو مي كرد و در و ديوار را كدر تر از آنچه بود نمايان مي ساخت. غلامعلي خان ، خوشحال از اين كه هنوز حمام بسته نشده ، از پله ها سرازير شد. آخرين دلاك نوبتي حمام داشت بساط را ور مي چيد. لنگ هاي خيس را به هم گره مي زد و از در و ديوار مي آويخت. يا قديفه هاي كار كرده را تا مي كرد . دمپايي ها را به كناري مي زد و مي خواست چراغ را هم خاموش كند.
غلامعلي خان هنوز از در وارد نشده بود كه صداي او را شنيد :
- آقا حموم تعطيل شده.
- سام عليكم.. من انقدي كار ندارم... يه زير آب مي رم و ميام.
- آقا جون گفتم حموم تعطيل شده.. آخه مردومم راحتي دارن وقت و بي وقت كه حموم نميان كه.
- چرا اوقاتتو تلخ مي كني داداش؟ تا يه چپق چاق كني منم اومدمم.. و لباس خود را در آورد. لنگي به خود بست و راه افتاد.
داخل حمام تاريك بود. چراغ خواست . دلاك تنبلي كرد و همان از بالاي در ، تنها پيه سوز حمام را روشن كرد و به دست او داد. غلامعلي خان در گرمخانه حمام را باز كرد. بسم اللهي گفت و وارد شد سايه بزرگ و لرزان سرخود را كه تا وسط كنبد هاي سقف حمام كشيده شده بود، با ترس نگاهي كرد و به فكر فرو رفت. بلند تر يك بسم الله ديگر گفت و خود را به پله هاي خزينه رسانيد. پيه سوز را بالاي پله ها ، لب سنگ خزينه گذاشت . يك مشت آب مزه مزه كرد. يك مشت هم به صورت خود زد . با يكي دو مشت ديگر پاهاي خود را شست و به خزينه فرو رفت.
خزينه تا لب سنگ آن پر شده بود . آب داغ خوبي بود. بدن خود را با كيف مخصوصي دست مي ماليد. آب تكان مي خورد و از لب سنگ مي ريخت و پيه سوز را كه همان جا گذاشته شده بود تكان مي داد. شعله پيه سوز كج و راست مي شد و سايه روشن ديوار تغيير مي كرد. غلامعلي خان اين يكي را در يافت ولي گمان مي كرد از ما بهتران مي آيند و مي روند. و هوا تكان مي خورد. و شعله را مي جنباند.
چند دقيقه صبر كرد. صدايي نيامد. يك بسم الله بلند گفت... و شعله پيه سوز ساكت شد.
فكر خود را هر طور بود مشغول كرد . ترس و تاريكي را از ياد برد. دو سه بار ديگر بدن خود را دست ماليد و به زير آب فرو رفت. سر كيف آمده بود . زير آب ، پا هاي خود را به كف خزينه فشار داد و سبك و آهسته دو سه ثانيه خود را در ميان آب نگهداشت . و بعد سر خود را از آب بدر آورد.
يكباره ترسيد همه جا تاريك شده بود. چشم هاي خود را ماليد.
اهه ! مثل اين كه سر و صورت و دستش چرب شده بود. بيشتر ترسيد . و دلاك را با فريادي وحشت آور، دو سه بار صدا زد. دلاك سراسيمه وارد شد. هر دو در يك آن با تعجب از هم پرسيدند: - پس چراغ چه شد ؟!...و هر دو در جواب ساكت ماندند. دلاك بر گشت و يك چراغ ديگر آورد.
پيه سوز پيدا نبود ولي روي آب خزينه روغن چراغ موج مي زد. و سر و سينه غلامعلي خان چرب شده بود. دلاك چند تا فحش نثار استاد حمام كرد و غلامعلي خان از روي خشم و بيچارگي يك لا الاه الا الله گفت و در آمد. روغن چراغ ها را با قديفه خود پاك كرد. لباس پوشيده و غرغركنان رفت.

فردا صبح، قبل از اذان ، باز غلامعلي خان از كنار كوچه ، بخچه خود را به زير بغل زده بود ، عبا را به سر كشيده بود و سلانه سلانه بسوي حمام مي رفت و زير لب معلوم نبود شيطان را لعن مي كرد و يا لاالاه الا الله مي گفت ..

هنوز نتوانسته بود غسل واجب خود را قربةالي الله بجا بياورد.


tبرگشت به نماي سايت Home